جمعه شانزدهم مرداد 1388
عشق
تو نیستیّ و کسی نیست در حوالی عشق
ببین چه آوردی بر سر اهالی عشق
تو نیستی و کسی نیست تا افاقه کند
برای آغوش و بازوان خالی عشق
همین که ابر نبارد از اعتصاب غمت
همین که قلب کویر و دل سفالی عشق،
ترک ترک به خداوند التماس کند
همین خودش یعنی مرگ احتمالی عشق
نه! التماس هم از او گمان ندارم هیچ
چنین که ایمان آورده ام به لالی عشق
تو نیستی و سکوت آخرین حضور صداست...
صدای فاتح! پژواک پر توالی عشق!
به جست و جوی تو پاپیچ کوه و دره شدیم
کجاست مقصد این جاده شمالی عشق؟...
جمعه شانزدهم مرداد 1388
آقا
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!
ما تازه به یادمان می آید هستی!
هم چاه سر راه تو باید بکنیم
هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم
این نامه ی چندم است که می خوانی
داریم رکورد کوفه را می شکنیم
هرچند که خسته ایم از این حال نیا!
شر منده! اگر ندارد اشکال نیا!
ماخط تمام نامه هامان کوفی است
اقای گلم زبان من لال نیا!
سر تا سر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده
مامنتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده
هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه ی دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب کار تو هستیم همه
هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی
آقا تو که خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی...
از مزرعه های کوچک بعضی ها
برچیده شود مترسک بعضی ها
آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی ها
این مرد که در ره است باید او را...
می ترسم اگر سر زده آید او را...
از هر که سراغ او گرفتم دیدم
در شهر کسی نمی شناسد او را
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
نیمه شعبان مبارک
موعود روزهای پراز انتظار من
آقا تویی قرار دل بی قرارمن
از های و هوی این تن خاکی دلم گرفت
کی میرسد برای همیشه بهار من
کی میرسد طلوع عدالت زپشت ابر
یا جلوه میکندگل نرگس نگار من
مردم در این خزان غریبی انتظار
آقا محک بزن به صداقت عیار من
یک روز عاقبت دل من سبز میشود
وقتی نظر کنی زمحبت به کار من
ای قائم عدالت حق صاحب الزمان
بگذر شبی زکوچه ما از کنار من
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388
شوق
پرواز و این بالهای سوخته .
شوقی که چون حلقه بر گردنم
افکنده ای و آتشی که بر هستیم
فکندی و ناتوانی این بالها ...
در دوزخ هجران تو هر صبح و شام
می سوزم . هر صبح و شام
سرافکنده به درگاهت می آیم
و شرم سار باز می گردم و
در این تکرارمرا اختیاری نیست .
می رانی و می خوانی
و من در اشتیاق و اجبار تو حیرانم .
امّا سوگند به نامت اگر برانی تا ابد
به درگاهت با همین بالهای سوخته
به شفاعت عشق می نشینم .
الهی به مستان می خانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به دردی کش لجّه کبریا
که آمد به شآنش فرود انمّا
بنور دل صبح خیزان عشق
ز شادی به انده گریزان عشق
به رندان سر مست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
به مستان افتاده در پای خم
به مخمور با مرگ در اشتلم
خدا را به جان خراباتیان
کزین تهمت هستیم وا رهان
به می خانه ی وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم
بهر جا شدم سر به سنگ آمدم
بیا ساقیا می به گردش در آر
که دلگیرم از گردش روزگار
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388
جمعه
و ايستاده زمان بين اين دوتا جمعه
چقدر بي تو جهان مثل جمعه بازار است
و گفته اند كه مي آيي از قضا جمعه
مورخ چه زماني يك /يك/يك بود
كه انتظار پديد آمده الي جمعه
و جمعه روز جهاني توست در تقويم
خدا بياورد آن روز را» بيا جمعه
كه ما براي تو تعطيل كرده ايم آقا
كجاست آخر اين روزها،كجا؟ جمعه
امام جمعه دنيا! ترا خدا ديگربيا تمام كن اين انتظار را جمعه
چهارشنبه ششم خرداد 1388
شهادت بی بی دوعالم تسلیت
قحطي استعاره و تمثيل ميشود
قوت گرفت شايعه، ميگفت بعد از اين
هر صورتي به آينه تحميل ميشود
حتي خبر رسيد که از سردي هوا
گلدسته چند ثانيه قنديل ميشود
پرگار تا نود درجه رفت ناگهان
مژده: شعاع دايره تکميل ميشود
يک حوريه به قالب انسان حلول کرد
از اين حلول هر چه که تشکيل ميشود
در مصرعي خلاصه کنم حرف خويش را:
زهرا به قلب فاطمه تنزيل ميشود
از آن شبي که روي زمين کردهاي نزول
هر آيه با شئون تو تحليل ميشود
تو چشمة شگفتي و انجير ميدهي
تحريف قطرههاي تو انجيل ميشود
گاهي درخت ميشوي و ميوههاي تو
خامش غذاي سفره ی جبريل ميشود
تو سيب ميشوي و تو را ميل ميکند
سرخي گونههاش که تکميل ميشود
تو ميشوي خديجه و او با وجود تو
حس ميکند به آمنه تبديل ميشود
وقتي شما شدي نخ تسبيح قطرهها
هم مشرب فرات ، لب نيل ميشود
وقتي تو اي الهه ی دريا غضب کني
ماهي بالدار ، ابابيل ميشود
طفل تو مبدا همه ی اتفاقهاست
هر سال با حسين تو تحويل ميشود
اين شعر را ببخش اگر توزياد داشت
خانم ، غزل ، بدون تو تعطيل ميشود
(رضا جعفري)
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388
قیصر
چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هرنماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟
به هنگام نیت برای نماز
به آلاله ها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینه ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست
چرا بر " یکی" حکم "کثرت" کنیم ؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
"وجود" تو چون عین "ماهیت" است
چرا بحث "معلول" و "علت" کنیم؟
بیا نخل احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز ؛ از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عین عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نو آوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه ؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نا درست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت :
"بیا عاشقی را رعایت کنیم "
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
محمدرضا ترکی
به این شکسته ی بی دست و پای سرگردان
یقین گم شده اش را به عشق برگردان
هنوز می شود این دل شکسته تر باشد
دل شکسته ی ما را شکسته تر گردان
بریز هر چه عطش را به کام تشنگی ام
لبان شعله ورم را به گریه تر گردان
بس است هرچه تپیدیم زیر خاکستر
بسوز جان مرا باز و شعله ور گردان
مرا که تشنگی از آب خوشتر است امروز
کنار چشمه ببر، تشنه کام برگردان
دعای ما که دعا نیست، ادعاست فقط
هر آن دعا که نمودیم بی اثر گردان
دل مرا به کنار ضریح عشق ببر
رمیده آهوی بی تاب دربه در گردان
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
زینب علیهاالسلام
همشیره خون عشق، خانم زینب !
ای مثل اذان پر از ترنم، زینب
گلدسته شام، بیشما صبح نشد
همشیره آفتاب سوم، زینب
همدرد شیارهای دستان پدر
گل پینه دستهای مردم، زینب
بانوی نمازهای بیآبی خاک
ای دست نوازش تیمم، زینب !
ای نبض بلند گشته قلب حسین
شمشیر صراحت تکلم، زینب !
تو لهجه دل شکسته فاطمهای
ای لحن جراحت و تورم، زینب !
ساقی شرابهای عرفان حسین
مستی غدیرخانه خم، زینب !
آن رأس به خون نشسته در ظرف آن روز
میگفت به حالت تبسم: زینب
من در پی دریافتنت عاشورا
هفتاد و دو مرتبه شدم گم، زینب
امروز خودت مرا به مولا دریاب
همشیره آفتاب سوم، زینب !
ارزوی قشنگ بابا میچکند از نگاهها، پنهان اشکها، یادگار دریایند آسمان هم به گریه میآید وقتی از چشم «کودکی»، آیند کودکی مانده در دل غربت خفته امّا درون ویرانه آن که روزی نگاه زیبایش شد حدیث هزار پروانه جرم او را کسی نمیدانست جرم پروانه را نمیدانند آنچه مردم شنیده میگویند رسمِ جانانه را، نمیدانند چشمها را گشوده، مینالید در فضای غریبِ ویرانه مثل شمعی که اشک میریزد در سکوت حزینِ یک خانه نالههایش، اگرچه میگفتند: «غربت خانه کرده بیتابش» دور میزد درون تاریکی لحظه لحظه، نگاه بیخوابش جستوجوهای او، نشان میداد انتظار کسی، به جان دارد! سر به بالا گرفته، میپرسید: عمّه، این خانه، آسمان دارد؟! آسمان را گرفت در آغوش مثل یک عقده در گلو، افسرد! آرزوی قشنگِ «بابا» هم! در همان آخرین نگاهش، مُرد |
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
"اللهم عجل لولیک الفرج"
که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟
و هنوزم که هنوز است ٬ غم عشق به پایان نرسیده است . . . !؟!؟!؟
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید ٬ بنویسد :
که هنوزم که هنوز است٬ چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
* عصر این جمعه دلگیر ٬ وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس ٬ تو کجایی گل نرگس . . .!؟!
شنبه دوازدهم بهمن 1387
خدایا دلم برات تنگ شده . . .
پروردگارا! ببخش مرا كه از تمسخر ديگران لذت بردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه براى رسوا كردن ديگران تلاش كردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه نمازم، وقت يافتن گمشدههاى من است.
پروردگارا! ببخش مرا كه نادانى ديگران را به رُخِشان كشيدم.
پروردگارا! ببخش مرا كه براى همه گردن كشيدم، به غير از خودم.
پروردگارا! ببخش مرا كه ديگران را وادار به معذرت خواهى كردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه همهاش دعا كردم خدايا! مرا از شر خلق دور بدار و يك بار نگفتم: خلقت را از شر من دور دار.
پروردگارا! ببخش مرا كه فكر و دلم از تو عزلت گزيد و از گناه نه.
پروردگارا! ببخش مرا كه هر چه با من مدارا كردى، من بر تو خيرهسرى كردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه آن قدر كه بر بىمنزلى و بىكارى و... گريستم، بر غم فراق از تو گريه نكردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه آن قدر كه به فكر زيبايى ظاهر و مد لباس و... بودم، به فكر زيبايى و طهارت باطنم نبودم.
پروردگارا! ببخش مرا كه بارها و بارها به دنبال جنازه اين و آن رفتم و فقط با يك «اِاِ» گفتن، از كنارش گذشتم و هنوز باورم نيست كه من هم رفتنى هستم.
پروردگارا! ببخش مرا كه با رفتار زشتم، ديگران را به دين بدبين كردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه در مجادله با اين و آن فهميدم كه حق با من نيست؛ ولى به رو نياوردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه براى نظرات ديگران، آن گونه كه حقشان بود، ارزش قائل نشدم.
پروردگارا! ببخش مرا كه با پرسشهاى مشكل از استادانم، خود را در چشم ديگران بزرگ جلوه دادم و استادانم را تحقير كردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه موقع تعريف و تمجيد ديگران، باورم شد كه راستى راستى كسى هستم!
پروردگارا! ببخش مرا كه تاب شنيدن تعريف از ديگران را نداشتم!
پروردگارا! ببخش مرا كه توان حل مشكل ديگران را داشتم؛ ولى سكوت كردم و گفتم دردسر نمىخواهم.
پروردگارا! ببخش مرا كه آن قدر كه حسرت نداشتههايم را خوردم، شاكر داشتههايم نبودم.
پروردگارا! ببخش مرا كه اگر 1000 تومانم گم شد، غصهدار شدم؛ ولى نمازم قضا شد و آن قدر غصه نخوردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه واله و شيداى مخلوقاتت شدم و خالقيتت را از ياد بردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه آن قدر كه غصه روزىام را خوردم، غصه آخرتم را نخوردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه مدام دروغ گفتم و توجيه كردم كه دروغ مصلحتى بود.
پروردگارا! ببخش مرا كه خود را به خواب زدم تا از انجام كارى كه وظيفهام بود، شانه خالى كنم.
پروردگارا! ببخش مرا كه با دروغهاى مكرر خود، زشتى دروغ را در ذهن فرزندم از بين بردم.
پروردگارا! ببخش مرا كه آن قدر كه اهل حرف بودم، اهل عمل نبودم.
پروردگارا......
پروردگارا!!!! می بخشی مرا؟؟
چهارشنبه نهم بهمن 1387
وقت نداریم
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله! تو را وقت نداریم
امروز به فتوای خرد، عشق حرام است
از عشق مگو قصه که ما وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان غرق گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در عافیت آباد جهان، بزم نشینیم
ای درد جوانمرد! تو را وقت نداریم
در کوفـﻪی تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است، ولی حیف که ما وقت نداریم
دوشنبه هفتم بهمن 1387
يك شب بيا ستاره بريزم به پاي تو...
يك شب بيا ستاره بريزم به پاي تو
اي آفتاب من همه چيزم فداي تو
يك شب بيا به ما برسد اي اذان صبح
از پشت بام مسجد كوفه صداي تو
ما مدتي است خانه تكاني نكرده ايم
شرمنده ايم در دل ما نيست جاي تو
غير از همين دو قطره اشكي كه مانده بود
چيزي نداشتم كه بيارم براي تو
از روزهاي هفته سه شنبه براي من
شبهاي پنجشنبه و جمعه براي تو
روزي به خاطر سفر جمكران من
روزي به خاطر سفر كربلاي تو
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
با تمام اشکهایم
شرمتان باد! ای خداوندان قدرت!
بس کنید!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت،
بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهاداران صلح!
ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون!
سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،
سرب داغ!
موج خون است این که می رانید بر آن
کشتی خودکامگی را
موج خون!
گر نه کورید و نه کر.
گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند؛
بشنوید و بنگرید:
بشنوید، این “وای” مادرهای جان آزرده است
کاندرین شب های وحشت سوگواری می کنند.
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.
بنگرید این کشتزاران را، که مزدورانتان
روز و شب، با خون مردم، آبیاری می کنند!
بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر،
دم به دم بیدادتان را
بردباری می کنند.
دست ها از دستتان ای سنگ دلها، بر خداست
گر چه می دانم،
آنچه بیداری ندارد، خواب مرگ بی گناهان است و
وجدان شماست!
با تمام اشک هایم، باز، نومیدانه
خواهش می کنم
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید.
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید.
بس کنید!

شنبه بیست و یکم دی 1387
فکر
...ساده لوحانه ست اگر بگوییم یک مشت فارغ التحصیل تجدیدی کالج های نظامی تل آویو و مسکو امروز نسلی را آتش زده اند در غزه؛ که امروز هرکه پارادایم ذهنی اش ایجاب می کند: (کالای با کیفیت برتر، برای زندگی بهتر) دارد نسلی را به آتش می کشد در غزه و هرجای دیگری که می شود روزی غزه باشد!
وقتی که تمام شد عزا می آييم
با اسلحه ی اشک و دعا می آييم
فعلاً سرمان به کار هيئت گرم است
غزه! تو صبور باش! ما می آييم!
شمريم اگر روز ستم خاموشيم
خون است اگر آب خنک می نوشيم
آن سوی جهان کرب و بلائی برپاست
ما هم دل مان خوش است مشکی پوشيم!
یکشنبه پانزدهم دی 1387
نی نوا
بر خنجر خود ، حنجر خون خدا داشت
نی ناله ها از نی نوا در سینه دارد
بر پا ز زخم سنگ فتنه پینه دارد
قومی که از پس مانده ی نمرود بودند
از روسیاهی چهره دود اندود بودند
در ناجوانمردانگی مشهور بودند
فرسنگ ها تا مرز پاکی دور بودند
مردم فریبی را عبادت می شمردند
ویرانگری ها را عمارت می شمردند،
آن آیه های زنده را انکار کردند
با دست فتنه در دل گُل خار کردند
خورشید را آن شب پرستان سر بریدند
پروانه های عاشقی را پر بریدند
بشکسته بادا دست این نامرد مردم
داغ ابد بر سینه ی این سرد مردم !
سه شنبه دهم دی 1387
محرم تسلیت

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیهها را مرور کرد
ذهنش ز روضههای مجسّم عبور کرد
شاعر بساط سینهزدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بیتهاش مجلس ماتم به پا شده ست
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژههاست
شاعر شکست خوردهی طوفان واژههاست
بیاختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژهی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه میکند
دارد غروب فرشچیان گریه میکند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا، بیریا کشید
حتی براش جای کفن؛ بوریا کشید
در خون کشید قافیهها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمیشناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...
در خلصهای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس
(حمیدرضا برقعی)
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
آقا

رها کنید دگر صحبت مداوا را
فراق اگر نکشد ، وصل می کشد ما را
تمام عمر تو ما را نظاره کردی و ما
ندیده ایم هنوز آن جمال زیبا را
شراره های دلم اشک شد ز دیده چکید
ببین چگونه به آتش کشید، دریا را
قسم به دوست که یک موی یار را ندهم
اگر دهند به دستم ، تمام دنیا را
به شوق انکه ز کوی تو ام نشان آرد
به چشم خویش کشیدم غبار صحرا را
جنون کشانده به جایی مرا که نشناسم
طریق کعـبه و بتخانه و کلیسا را
تمام عمر به خورشید و ماه ناز کنم
اگر به خانه تاریک من نهی پا را
نسیم صبح ز راهی که امدی برگرد
ببر سلام ز من آن عزیز زهرا را
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...
شقايق آزاده است و تعلقي ندارد. در دشتهاي دور، لابهلاي سنگها ميرويد
و به آب باران قناعت دارد تا همواره تشنه باشد و بسوزد. داغدار است و گلبرگهاي سرخش را
نيز گويا به خون آغشتهاند.
شهيد نيز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطيده در خون... 
تقابل عقل و عشق آخرين منزلي است كه سالكين مقصد ولايت را گرفتار ميكند.
پي نوشت :
* چه زیبا گفت شهید چیت سازان که : « کسی می تواند در شب عملیات از سیم خاردار دشمن رد شود که به سیم خاردار نفسش گیر نکرده باشد . »
خطر ! ميدان مين نفس
من و تو كجاي اين ميدان ايستاده ايم ؟؟!!
* کاش از جنس جنون، بال و پري بود مرا
مثل سيمرغ از اينجا سفري بود مرا
« از همان کوچه که سر ميشکند ديوارش »
باز در حالت مستي گذري بود مرا
رقص زلف سر ني ديدم و با خود گفتم:
بين هفتاد و دو سر کاش سري بود مرا
هيچ پروا دلم از دغدغهي راه نداشت
چون تو اي عشق! اگر همسفري بود مرا
پيشتر زانکه رسد مرگ، بميري، هنر است
کاش، اي کاش! که روزي هنري بود مرا
دوشنبه بیستم آبان 1387
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم

...هر كه با عذر و بهانه است، خداحافظ او
هر كه پابسته ی خانه است، خداحافظ او
دل مبنديد كه صد فتنه در اين پنهان است
اين همان قصه ی اسلام ابوسفيان است
پاي اين طايفه جز در پي شيطان فلج است
قبله كج نيست، نمازي كه نخواندند كج است
محو فرعون مشو، نيل شدن آسان است
سنگ پيدا كن ابابيل شدن آسان است
هر كه با عذر و بهانه است، بهل تا برود
هر كه پا بسته ی خانه است، بهل تا برود
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
كجاست
مرغ شبخوان كـــجايي و نـواي تو كجاسـت
آن چه بيگانگي و اين چه غريبي است كه نيست
آشـــنايـــي كــه بپرســيم ســـراي تو كـــجاســت
چه پريشانم از اين فكر پريشان شب و روز
كه شـب و روز كجايي و كـجاي تو كجاست
هـــنر خـــويش به دنيا نــفروشــــي زنهار
گوهري در همه عالم به بهاي تو كجاست
كــــوه از اين قــصه پر غصه به فريـاد آمـــد
آه و آه از دل سنگ تو ، صداي تو كجاست
دل ز غم هاي گلوگــير گره در گره است
سايه آن زمزمه گريه گشاي تو كجاست
سه شنبه هفتم آبان 1387
مردهای بعد از قطعنامهایم!
اوج ها به قدر سقف یک قفس.
پای ما مسافر است
جاده ها ولی
به مقصدی حقیر ختم میشوند.
ما کلاف پیچپیچ کوچهها
شما؛
در زلال مغز آسمان رها
فکر میکنید حجم این قفس ملولمان نمیکند؟
چرا، ولی چه فایده؟
آسمان قبولمان نمیکند.
حال ما دچار عادت زمانهایم
شانه میکنیم!، سرمه میکشیم!، عشوه میکنیم!
مردهای بعد از قطعنامهایم!
سه شنبه هفتم آبان 1387
دشمن در کمین است

برای همین ما آمده ایم در این سنگر هم یک برج دیده بانی بزنیم دشمن را شناسایی کنیم گرایش را بدهیم و سعی کنیم مقرهایشان را نابود کنیم
و امروز یکی از موذی ترین سنگرهای دشمن را در سرزمینمان مورد شناسایی قرار داده ایم مقری که به درون خانه های ما نفوذ کرده است با شعار حقوق بشر بجای حمایت از مظلومین بجای حمایت از ستم دیده و زجر دیده به حمایت از ظالمین و ستمکاران و جنایتکاران برخواسته و این مقر ، مقری نیست جز کمیته دفاع از حقوق بشر به ریاست زنی چون (شیرین عبادی)که همه ارزشهای اخلاقی و انسانی اش را فراموش کرده و هویت ایرانی بودن خود را به فراموشی سپرده و در حد یک سرباز دشمن به مقابله با قانون کشور به حمایت از کثیفترین و لجنترین مجرمین این کشور برخواسته آری شیرین عبادی و دیگر دشمنان این کشور هم صدا بجای همراهی با ملت ایران در مقابله با فاسدترین انسانهای روی زمین که در فضای اینترنت به همه ارزشهای اخلاقی و انسانی همه انسانها حمله کرده اند و به حمایت از آنها برخواسته اند.

کیست که در فضای اینترنت فعالیت کند و وجود کثیف این سایتها را تحت هر عنوانی ندیده باشد انسانهای مریض و مغرضی که بنیان خانواده ها را نشانه رفته اند تمام تلاششان این است دختر به پدر، مادر به پسر ، خواهر به برادر ، خاله به خواهرزاده و عمو به برادر زاده بی اعتماد شود آنها تلاششان این است که روح تقوی را از کاربران اینترنت بگیرند به هر خانه ای سرک می کشند به درون خلوت مردم هجوم می برند امنیت را در هر خلوتی می گیرند هیچ انسانی در امنیت نیست عکسهای خانوادگی وفیلمهای خانوادگی براحتی در دسترس عموم قرار می دهند این شیطانها از مسیر انسانی خارج شدند وجود بی محتوی و بی دین خود را به فضای سالم اینترنت کشور تحمیل کردند هر چه توانستند به ارزشهای اخلاقی این جامعه هجوم برده و می برند و کدام انسان فهیمی است که نداند همه اینها برای نابود کردن ملت بزرگ ما طراحی و عملی شده و می شود و اینک که با فشارهای مردمی و فشار افکار عمومی قانونی بالنسبه انقلابی برای مقابله با اینها تصویب شده فریاد نوکران و دشمنان ملت ایران بلند شده است براستی وقتی مردم محروم عراق زیر چکمه های جنایتکاران امریکایی سلاخی شده ومی شوند براستی وقتی مردم مظلوم لبنان و فلسطین زیر هزاران تن بمب صهیونیستها پر پر می شدند این مدعیان دفاع از حقوق بشر کجا بودند ؟ وقتی تولید تریاک این افیون توده ها توسط نیروهای تحت حمایت ناتو در افغانستان چند برابر تولید می شود و هزاران جوان این کشور توسط آنها به نابودی کشیده می شود چرا شیرین عبادی و امثال وی فریاد نمی زنند ؟ آری اینها همان نمایندگان دشمن و همان دیده بانان دشمن در کشور ما هستند.
و ما برج دیده بانی آنها را با خاک یکسان می کنیم .
و ما هنوز در پستهای دیده بانیمان ایستاده ایم

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
+شهدا آدمهای ترسناکی بودند!
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
ميخواهم ببينمت . . .
جوانيام به سر آمد، در فراق گذشت . . .
عمرم در انتظار به سر رسيد . . .
كاسه صبرم از داغ هجر لبريز گشت، دلم از غصه آب شد . . .
به هر كجا كه نظر كردم، بودي و نبودي، نشان از تو ديدم و نشانهات
گرفتم. نشان ز تو نيافتم و بهانهات گرفتم . . .
از هر كجا كه گذشتم، عطرت بر مشام جان ميرسيد، اما ديده خجالت
ميكشيد . . .
به هر مكان كه رفتم، بهانهاش تو بودي، مقصودش . . .
غصهام طولاني گشته و دردم بيدرمان، ديدگانم كمسو، دلم بيتاب و
جگرم سوخته . . .
كامم عطشان است و زبانم الكن، دستم بيجان است و قدمهايم لرزان؛
چرا كه بيسر و سامانم . . .
شب هجرانت مگر سحري ندارد؟ ساحل غم دوريت كجاست؟ آخر تا به
كي امروز و فردا ميكني؟
تشنه يك لحظه ديدار تؤام، بيمار تؤام، گرفتار، آري گرفتار تؤام، با
وجود اين همه رسوائيم . . .
آسمان ديدهها بارانيست، بحر دل طوفانيست . . .
خار بر چشمان دل سيلي زند، همهام ملامت ميكنند، و من سلامت . . .
جانم به لب آمد، اگرچه نميبينمت، اما دلم خوش است كه به من
نظر داري . . .
آري! دلبر بينشان! هر شب چهارشنبه مرغ دلم راهي مسجد سهله
ميشود، راهي جمكران تو، چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟
يك عمر ميهمان به سر خوان تؤام، ميزباني و نميبينمت، اي صاحب
خانه . . .
صحن دلم بوي نو دارد، بيا!
بيا كه تيغ بر چشمم نشسته، بغض سد نفسم گشته، روحم سرد شده؛
يعغوب دلم بيمار توست اي يوسف زهرا . . .
بيا كه لحظهاي اين دل قرار ندارد، چرا كه يار ندارد . . .
بيا كه حسرت بوسيدن خاك قدومت مرا ميكشد، اين بيقرار را به هر
طرف ميكشد . . .
هر شب گيسويم را پريشان تو ميسازم، به سوي كعبه دل رو ميكنم،
دلم را بر سر راهت ميگذارم، آري به تو ميسپارمش، برايت سفره دل
را ميگشايم؛ دل است و شوق ديدنت، لب است و حسرت بوسيدن خاك
پايت، چشم است و آرزوي ديدن خال سياهت، گوش است و اميد شنيدن
صداي دلنشينت، دست من است و دامان پر فيضت . . .
آري! ميخواهم ببينمت! . . .
چهارشنبه دوم مرداد 1387
نامه ی تنها برای عمرهای هدر رفته
خدایاکجاست ان پرده پوشی قشنگت .......
دست رنجم گناه بودوگناه اشکم امشب حلال میریزد
کجاست کسی که اجازه می دهد من گریه کنم برای خودم ....
خدایا همسایگان ما راازراه خودت ناامید مگردان.
بارالها مادر وپدرم راببخشای ...همانطورکه بارهامن رابخاطر قسم
به اسم تو عفو کرده اند 0خدایامحبت علی و زهرارادر این دوره
اخرالزمان ازدل کسی بیرون ننمای ای مهربان این بی توجهی
درکارهایم مرا بیچاره کرده ولی این را خود میدانی که قصد
دشمنی باتورا نداشتم .ای حبیب تمام دشمنان زهرای محمد
وعلی رانابودوخار وکور گردان 0خدایا آیا شود روزی در رجعت
همپای مهدی باشیم ....خدایی که غفاربودی وبر کسی گناه مرا
فاش نکردی ممنون توام خود میدانی اگر مردم گناه مرا
میفهمیدند ازمن فرارمیکردند .مرایاری کن در امر به معروف
پیشقدم ودر نهی ومنکر تو کمکم باشی
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
دلم از دست همه گرفته...
از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است
از هویت های میز نشان
از بله های از سر اجبار
از طلبههایی که طالب علم نیستند
از دانشجویانی که دانشجو نیستند
از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده
از اندامهای به مزایده گذاشته شده
از انسانهای ارزان قیمت
از اعتقادهای حراجی
از حرفهای مفت
از وعدههای سر خرمن
از نادیدنی های دیدنی!
از صورتهایی که بوم نقاشی اند
از متهمانی که شاکی اند
از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند
از تمام خونهایی که رنگین ترند
از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند
از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند
از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است
از ولایت ناشناسان
از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب به دم المقتول به کربلا)
از کوفیانی که اهل کوفه نیستند
از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند
از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند
از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمرعاص یا ... دم داشتند
از سیاستمداران بی دین
از متدینین بی سیاست
از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند
از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند
از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ
از عروسکهای بالماسکه
از وطن دوستان وطن گریز
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند
از رای های ممتنع
از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند
از همه چیز داران بی همه چیز
از امانت داران خائن
از کفهای روی آب
از زنگارهای روی آینه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهایی که همیشه رو در روی خصم اند
از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند
از آنانی که بی حجابند
از آنان که خود حجابند
از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجو می کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!
از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند
که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند
از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار می دانند
از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند
از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند
از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند
از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند
از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم...
از خنجرهایی که بر پشت می نشیند
از آنان که نی را به گیتار می فروشند
از آنان که با شنیدن نام « خردل » به یاد چاشنی غذا می افتند
از آنان که با شنیدن نام « موج » تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند
از آنان که با شنیدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده می شود
از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند
از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند
از سگهای بی وفا
از اسبهای نانجیب
از خروسهای بی دم
از مورچه های تنبل و بی کار
از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل
از کلاغهای بی حیا
از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند
از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند
از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند
از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسر ... و از یاد برده اند
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند
از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا
از رفیق
از آنان که بازی می دهند
از آنان که بازی می خورند
از بازی ها ! از بازی ها ! از بازی ها!
دلم از دست همه گرفته
شنبه یازدهم خرداد 1387
بخوان به نام گل سرخ
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
" حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی"





