چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
تقدیم با عشق

وقتی این بچه ها بزرگ بشن با بچه های فلسطین چه می کنند؟
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
حسین=عشق

اینک سرمن بستان ازبابت بیعانه.....
بسم الله الرحمن الرحیم
وعشق راگفتم تو در زمان سرشتن گل ادم کجا بودی ؟
گفت :خمیر مایه گلش من بودم .
گفتم در طوفان نوح به کجا ظهور داشتی ؟
گفت :بسم الله ومجرایها
گفتم در اتش نمرود با ابراهیم به کجابودی ؟
گفت :انکه مانع شد او غیر خدا ببیند ودر دلش .
گفتم با موسی چه می کردی در کوه طور؟
گفت : انکه او را وادار به گرفتن اتش گیرانه کرد.
گفتم با عیس چه کرده ای ؟
گفت : اورا به اسمان چهارم بردم.
گفتم با حبیب خدا چه کرده ای ؟
گفت: او را به معراج خدای عزوجل بردم .
گفتم با علی ،بهترین وصی چه کرده ای ؟
گفت :بیست وپنج سال استخوان به گلو وخار در چشم نگاه داشتم
گفتم با فاطمه خیر النساءچه کرده ای ؟
گفت : پیراهن عروسیش به فقیر دادمی .
گفتم با حسن نیکو لقا چه کرده ای ؟
گفت :حلم وبردباریش جگرش شرحه شرحه کردمی .
گفتم با حسین سید الشهدا چه کرده ای ؟
وعشق سر به گریبان فرو برد وهیچ نگفت ،وهیچ نگفت ،وهیچ نگفت .
که حسین همه عشق است وعشق است وعشق
وحسین سیاه چاله عشق است .
وحسین خود عشق است
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
غم بی کسی ...........
می شناسی تو مرا ؟......
من همان کودک بازیگوشم .....
که شبی از شبها ......
نرم و آهسته چنان سایه باغ .....
گل زیبای تو را دزدیدم ......
ناله ها سر کردی .....
تا پشیمان شوم و بر گردم ....
گل زیبای تو را پس بدهم .....
من به آن ناله تو خندیدم .....
پشت پر چین غروب ....
گل زیبا افسرد ......
و شنیدم من از آن رهگذر پیر که گفت :
" بلبلی گوشه یک باغچه مرد "
و من از عشق نفهمیدم هیچ ......
سالها می گذرد .....
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
غزل خداحافظی
ای آفتاب به شب مبتلا خدا حافظ
غریب واره دیر آشنا خدا حافظ
به قله ات نرسانید بخت کوتاهم
بلند پایه بالا بلا خدا حافظ
تو ابتدای خوش ماجرای من بودی
ای انتهای بد ماجرا خدا حافظ
به بسترت نرسیدند کوزه های عطش
سراب تفته چشمه نما خدا حافظ
« میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم »
بگو سلام بگویم - و یا خدا حافظ -
اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا
ولی برای همیشه تو را خدا حافظ
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
خدايا , به من توفيق :
تلاش در شكست
صبر در نوميدي
رفتن بي همراه
كـار بي پاداش
فداكاري در سكوت
دين بـي دنيا
مذهب بي عـوام
عظـمت بــي نام
خدمت بي نان
ايمان بي ريا
خوبي بي نمود
عشق بي هوس
تنهايي در انبوه جمعيت
دوست داشتن بي آنكه دوست بداند
عنایت فرما
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
آه
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
یاد
یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست ...
دستی از روی محبت بزنیم!!
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند . . . آبرویش نرود...!.
یادمان باشد فردا حتما ,ناز گل را بکشیم...
حق به شب بو بدهیم ...
و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!!
وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا...!
زندگی شیرین است! زندگی باید کرد...
و بدانم که شبی، خواهم رفت....!!!
و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی......!!

شنبه یکم اردیبهشت 1386
مادر
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.
كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.
خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟
و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟
خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.
در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.
كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :
خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد
ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني

