تبليغاتX
عابس

سه شنبه سی ام بهمن 1386

مستی

مستي نه از پياله، نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به آينه
آن‌قدر خيره شد كه تبسّم شروع شد
خورشيد ذرّه بين به تماشاي من گرفت
آن‌گاه آتش از دل هيزم شروع شد
وقتي نسيم آه من از شيشه‌ها گذشت
بي‌تابي مزارع گندم شروع شد
موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ‌يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربّناي ركعت دوم شروع شد
در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم... شروع شد
نوشته شده توسط یه بنده خدا در 14:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

خاطرات خواندني يكي از همرزمان عماد مغنيه

 

مردي ازجنس نور، ساكت و كم حرف، مردي از تبار حق ... اينها اوصاف شهيد «عماد مغنيه» معروف به «حاج رضوان» از زبان يكي از همرزمان اوست. روزنامه الاخبار - چاپ مصر - برخي از خاطرات اين شهيد را به نقل از همرزم او منتشر كرده است كه در ادامه مي خوانيم.
«مثل هميشه ساكت و كم حرف بود، سكوتش نيز معنويت بود. همه ما به گروه هاي هشت الي ده نفري تقسيم شده بوديم و تنها آرزوي ما آن بود كه حاج رضوان شبي همسنگر ما باشد. تيزبين، كوشا و دقيق عمل مي كرد. هميشه نقطه قوت دشمن را براي ما نشانه مي گرفت و از پيروزي سخن نمي گفت. او معتقد بود پيروزي هميشه از آن حق است و مردان حق نبايد به كسب ميدان بينديشند زيرا كه هميشه پيروزند. با دشمن سرسخت بود و با دوستان مهربان، حاج رضوان گاهي كه جنگ و ستيز با دشمن به طول مي كشيد ضعف و درد جسم بي رمق خود را با تكيه به ديوار و اندكي تامل و سكوت از ما پنهان مي ساخت. حاج رضوان روح معنويت جنگ 33 روزه حزب الله لبنان بود. هيچ كس نمي دانست كه اين نماد عشق، اين نور آفتاب، همان عماد مغنيه بود، عمادي كه دشمن سال ها بود از خيال او خواب هاي آشفته مي ديد. عمادي كه با زيركي اش، يادگار بر سينه دشمن نوشت. همه رزمندگان جنگ 33 روزه لبنان شهيد مغنيه را به عنوان فرماندهي عمليات مي شناختند. هيچ كس نمي دانست كه همسنگرش حاج رضوان همان شبحي بود كه دشمن سال هاست به دنبال اوست. همان شبحي كه اسطوره جاودان ايستادگي حق در برابر باطل را رقم زد.»
«اواخر جنگ كه ديگر پيروزي حزب الله و مقاومت اسلامي لبنان ورد زبان همه دنيا بود، كسي از دور با ماشيني در كنار يكي از سنگرها ايستاد. حاج رضوان در اين لحظه دستش در دست يكي از بچه ها گره خورده بود. آن غريبه فرياد زد حاج عماد آمده ايم كه برويم به ستاد فرماندهي كل، سيدحسن در انتظار شما است. همه نگاه ها به هم گره خورد، همه با سكوت از يكديگر مي پرسيديم اين همان عماد مغنيه، شبح دست نيافتني است؟ هيچ كس جرات نداشت اين را از حاج رضوان بپرسد. او با لبخندي آكنده از اميد به ما گفت بچه ها ما پيروز شديم، شما از همان اول هم به حضور من نياز نداشتيد. با لبخندي گرم و روحي آكنده از اعتماد به آرامي از ما جدا شد تا بار ديگر يك افسانه دست نيافتني شود.
دقت عمل و برنامه ريزي حاج رضوان در جنگ 33 روزه لبنان بي نظير بود، هميشه پيش بيني هاي او درباره دشمن درست از آب در مي آمد و ما بعد از كسب هر پيروزي به او مي گفتيم حاجي باز هم پيش بيني كردي، الحق كه علم غيب داري، او با لبخندي در پاسخ مي گفت براي رويارويي با دشمن نياز به علم غيب نيست، كافي است به ضعف دشمن و به قدرت خود بينديشيم. آن روز بعد از رفتن حاج رضوان هيچ كس تا صبح سخن نمي گفت، هر كس با خيال خود شب را به صبح رساند.»

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 8:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

برای بابونه حسین

چراغان کرده ای ویرانه را ای ماه دلجویم

قدم بگذار برچشمم رهت با اشک می شویم

توانی نیست در پایم که پیش پات بر خیزم

ز بس آزار دیدم ای پدر سست است زانویم

کنون فهمیده ام بابا چرا زهرام میخواندی

نفس چون میکشم خون میچکد از زخم پهلویم

سه ساله نیستم آری زمانه اینچنینم کرد

کمانی قد وگیسویم سپید و ارغوان رویم

 فراموشم شده دیگر چگونه راه رفتن را

کمک از عمه میخواهم که گیرد زیر بازویم

چه آمد بر سرم باشد برای فرصتی دیگر

نمیگویم چه شد بابا ولی آنقدر میگویم

میان راه خصمت آنچنان این خسته را می برد

که مشتش بود پر از تارهای خونی مویم

مبر بابا مرا زینجا زحرف خویش بر گشتم

به پیش عمه میمانم که تنها همدم اویم

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 12:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

می شناسمت ای مرد

مي شناسمت اي مرد !

اي يادگار روزهاي آهن و آتش

گام كه بر مي داري

در ازدحام اين همه

عابر بي درد

زخمهايم شكوفه مي بندد

اين عصا

اين شلوار تا خورده

آبروي ميهن منند

كيست كه نداند

ديروز دريچه هاي آسمان

بر بلنداي خاكريزها گشوده

و كبوتران چشمت

تا كرانه هاي آبي خدا رفتند

از « كرخه تا راين »

پا به پاي تو آمدم

گفتم : چشمهايت ؟

گفتي : « گرفته به بال فرشته ها »

افسوس ، ديگر

اسير كوچه هاي عافيتم

و دستم نمي رسد به آسمان

تا ضريح چشمهايت را

زيارت كنم

 

مي شناسمت اي مرد !

مثل « مهاجر »

هر روز مي آيي و مي روي

كاش از « ديده بان »

خبر مي داشتي

راستي !

يادت هست آنروز

در آن حجم غليظ درد

صدايي از بي سيم ها

در آسمان پيچيد :

« فرشته بفرستيد »

صداي تو

چقدر پير شده است

كاش يكبار ديگر

دعوت مي شديم

به « عروسي خوبان »

شايد

موج نگاه تو

ما را بگيرد

كجاي اين خاك

آشناي نام تو نيست

كيست كه نداند :

در هياهوي « نام » و « نان »

حرمت عشق را نگه داشتي

كسي مثل تو

دلواپس فردا نيست

فرداي عشق

فرداي زخم

 

مي شناسمت اي مرد !

تو تفسير خط مقدمي

ميدان هاي مين

ديروز

شاهد عبور عاشقانه تو بود

 

نگاهت

آيينه حماسي ترين لحظه هاست

و نامت ترانه سرخي است

در آسمان ميهنم

و يادت

در جاي جاي شعرم

جاريست

ديگر نمي سرايم

مگر از بغض هاي شكسته در گلو

از پيشاني بندهاي سرخ و سبز

 

بگذار بگريمت اي مرد !

من خواب ديده ام

كسي در ازدحام اسطوره اي باستاني

آخرين آيينه هاي آسماني را

به نگارخانه غبار آلود و غريب اين ديار ارمغان مي آورد

و در بنفشه زار چشمهايش

كارواني از

شهيدان عشق

به امامت خورشيد

نماز مي خوانند

تعبير خواب مرا

 

مردماني مي دانند

كه ديرگاهيست

از ديار كوچيده اند

و اين كتيبه را به يادگار گذاشته اند –

كه

فصل غباروبي آيينه ها

نزديك است

 

ديگر قرار ندارم اين روزها

دلم هواي سفر كرده است

مي خواهم امشب

سر به كوه بگذارم

و فردا

بر بلنداي قله ها

لحظه هاي آمدنش را

به انتظار بنشينم

 

انتظـــــــــــــار سهــــــــــــــــــم مـــــــــــــاست

 

 

 ســـــــــــهم شيعــــــــــــــــــــــــه –

 

السلام عليك يا حجـــــــــــــه ابن الحسن

 

السلام عليك يا صاحب الزمـــــــــــــــــــــــــان !

 

« برگرفته شده از كتاب آن روزها رفتند ... ، عبدالحسين رحمتي » 

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 11:36 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم بهمن 1386

خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفید


میخواستم ببینمت اما نمی شود

شب با چراغ عاریه فردا نمی شود

شمشیرتان کجاست ؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی وا نمی شود

یوسف! به شهر بی هنران وجه خویش را
عرضه مکن که هیچ تقاضا نمی شود

اینجا همه منند، منِ بی خیالِ تو
اینجا کسی برای شما ما نمی شود

آقا جسارت است ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی شود

تاچند فرسخی خودم ایستاده ام
تامرز یأس ،تا به عدم، تانمی شود

می پرسم از خودم غزلی گفته ای ولی
با این همه ردیف ، چرا با نمی شود؟!

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 16:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

من باورم نشد


گفتند کشته شد
من باورم نشد
گفتند سر سپرده بود
باورم شد...اما
گفتند سرش به نیزه شد
من باورم نشد
گفتند باور کنی....نکنی
بالا بلند بود و رشید
سقای نینوا بود
یار حسین
برادر حسین
باورم شد...
گفتند دستان بلندش به تیغ کین
از تن جدا شد
من باورم نشد
گفتم چه کرد فرات؟
گفتند خجل شد و غمین
من باورم نشد
گفتند خروشید و ضجه زد
من باورم نشد
باید که خشک می شد
آن آّ ب بی وفا
باور کنید باید
می مرد و خشک می شد فرات
گفتند تکه...تکه کردنش ظالمان
من باورم نشد
عباس من؟ هرگز...
هر تکه اش حالا
عباس دیگر است...

گفتم که گفته بود حسین
عباس جان من نرو
امروز روز توست
باور کنید گفته بود
عباس رفته بود...چرا؟
زینب تشنه بود
اکبر تشنه بود
اصغر تشنه بود
خون گریه کن فرات
عباس تشنه بود
نوشته شده توسط یه بنده خدا در 14:4 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

بر دل بنگر...

 


۱۰/۱/۶۱هجری قمری

این تاریخ را به یاد دارید؟

آری عاشورا

هنوز کاروان حسین در راه است...

صدای هل من ناصرش را نمیشنوی؟

با گوش جان بشنو...

اگر دل دادی، حسيني شدي وگرنه وای بر دل....

بر دل بنگر تا ببيني از كدام قبيله اي؟

در سپاه حسين (ع) شمشير ميزني يا در ميان صفوف در هم گره خورده دشمن هل هله ميكني تا تن كودكان حسين(ع) را بلرزاني؟

بر دل بنگر...

صاحب اين عكس را ميشناسي؟

طبرزدي

زماني رهبر را امام خامنه اي ميناميد. هنوز نشريه پيام دانشجو را در ياد دارم.

كمتر از يك دهه نگذشته كه از كاروان حسين زمانش فاصله گرفت و حال در سپاه ....

بر دل بنگر..

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 12:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

حسين(ع) ما را به فرياد مي خواند؛


حکایت نشر اکاذیب و بردن آبروي دزد مؤمن

شهر در دست عبيدالله است. ابن زياد با تهديد و تطميع ،همه را خاموش و خانه نشين كرده است. اين سكوت وهم انگيز شهر را بدل به قبرستاني متروك نموده است. شهر خلوت، چراغ ها خاموش، تنها صداي چكمه هاي گزمه و محتسب است كه گه گاه به گوش مي رسد . جلاد طلبه عدالتخواه سير جاني را سر مي برد و از بالاي دارالاماره ام القرا به زير مي افكند، آب از آب تكان نمي خورد.

آب از آب تكان نمي خورد.
خالد بن وليد سردار مذاكره سپاه اسلام به هوس وارد خانه اي مي شود، مرد خانه را مي كشد... مأموران حكومتي در خانه اش اسناد محرمانه مي يابند، کار بالا می گیرد ، حزب الله به قوای قضائی شکایت می کند ولي داروغه حاضر نمي شود شمشيري را كه براي اسلام كشيده شده است(!) در نيام ببيند . با قرار وثيقه 200 ميليوني آزاد مي شود.
پرونده حسين(علیه السلام) به دادگاه ويژه روحانيت مي رود ، شريح قاضي پرونده را مطالعه مي كند بدون اطاله دادرسي حكم صادر مي شود ، حسين خارجي ست.

حسين خارجي ست
ابن زياد، سليمان ابن صرد خزاعي ،مختار،رفاعة بن شداد و هر كس ديگري را كه مظنون است به جانبازي براي حسين به زندان مي فرستد. قيس ابن مسهر اين فرستاده امام را در زندان به زر مي فريبند و چون زر درفريب اين بسيجي مخلص و جانباز شجاع كارگر نمي افتد، شكنجه اش مي كنند، و او نيز به سرنوشت ديگر ياران شهيدش از بالاي دارالاماره ام القرا به پايين پرتاب مي شود و زمين خواران شكم گنده قصر خرسند لبخند مي زنند.
عدالتخواهان شيراز و اصفهان و همدان و تهران هم بند سليمان ابن صرد مي شوند تا از عاشورا بازمانند.
غافل از آنكه كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا...

حسين تنهاست
و شايد اين كه همه ي زمان ها را عاشورا و همه ي مكان ها را كربلا خوانده اند، تفسيري باشد بر اين امر كه هميشه و در همه زمان ها در مقام قضاوت اسلامي شريح ها هستند كه حكم به خارجي بودن حسين دهند و تبرئه ي خالد ابن وليد.
سلامت يك جامعه و حكومت اسلامي به معني نبود فساد نيست چه آن كه قبل از ظهور و تشكيل حكومت حق و اقامه ي كامل عدل توسط حضرت حجت (عج) حكومت حق امير المؤمنين هم خالي از فساد نخواهد بود (برخورد امير مؤمنان با كارگزاران حكومتي اش و عزل و نصب هاي پياپي نشان از وجود اين فساد دارد) ليكن سلامت يا بيماري جامعه با توجه به نحوه ي مواجهه ي مردم وحكومت با فسادهاي آشكار و نهان محك مي خورد. 
جامعه اي كه در آن فساد علني صورت گيرد اما مردمانش يكايك در صورت اطلاع از فساد در باطن شرمنده باشند و در ظاهر يا خود در رفع فساد بكوشند و مفسد را امر به معروف و نهي از منكر كنند و قاطعانه از فساد باز دارند، يا حكومت را امر به معروف و نهي از منكر كرده و در برخورد با فساد و مفسد تشويق و تهديد نمايند و حكومتش نيز خود در مبارزه با فساد جدي و شديد باشد . روز به روز فساد ها و تباهي ها و گناه ها و حرام ها دور شده و زمينه براي تجلي حق و حيات طيبه فراهم مي شود> خدا راضي و مردم راضي . و از اين فضاي مهياي بندگي چنان شعفي بر مي انگيزد كه بهشت را طعنه مي زند .
اما در جامعه اي كه فساد صورت مي گيرد هر چند اندك، ولي مردمانش بي تفاوت و بي خبر از فسادها روز مي گذرانند و شانه بالا مي اندازند و به من چه مي گويند . و با دكترين هر "كسي كار خودش بار خودش" يا " آسته برو آسته بيا كه گربه شاخت نزنه " زندگي كه چه عرض شود ، مردگي مي كنند و حكومتش نيز در مواجهه با فساد بي تفاوت و پرگذشت و سهل انگار ظاهر مي شود . روز به روز حرام ها و فساد ها و تباهي ها افزون گشته و كم كمك دامن همه ي شهر را مي گيرد . زاهد و عابد شهر هم فاسد مي شوند. خدا ناراضي و يقيناً مردم ناراضي .چنان زندگي تنگ مي شود و داغ ، كه طعم جهنم دارد . و در اين جامعه است كه يزيد حاكم مي شود و حسين كشته مي شود و "آب از آب تكان نمي خورد "
و حال حساب كنيد حال و وضع آينده ي جامعه اي را كه فساد در آن دامن گير و دولت در برخورد با فساد و مفسد، ناتوان و بي رمق و ترسو و مردمش در بي خيالي و بي خبري و به من چه گويي؛ گوي سبقت را از هم ربوده اند و چون اندك مردمي با رگه هايي باقي مانده از اندك بقاياي فطرت به صحنه مي آيند و مفسدين را نهي مي كنند به ترك منكر و حكومت را امر مي كنند به معروف مبارزه با فقر و فساد و تبعيض؛ به جرم تشويش اذهان عمومي و نشر اكاذيب و بردن آبروي دزد مؤمن و اقدام عليه امنيت ملي و تضعيف نظام به دادگاه مي روند و زندان و احتمالاً در آينده اي نه چندان دور پاي چوبه ي دار، و مابقي سكوت كرده و نگاه مي كنند. با اين وضعيت علي رغم آن كه محرم ها پر پيمان باشد و عزاداري ها جاندار، و پشت سر هم مداح زاييده شود و زنگ همه ي موبايل ها نداي روضه و شور مداحي باشد و از ضبط تمام ماشين ها ذكر حسين حسين بر خيزد، يزيد حاكم خواهد شد، عبيد الله والي مي شود و حجاج ابن يوسف و بسر ابن ارطاه به ميدان مي آيند و پوست مي كنند.
سنت تاريخ است خيلي طول نمي كشد منتظر باشيم. سرنوشت مردمی که نهی از منکر را ترک می کنند و یا ناهیان از منکر را امر به ترک می کنند جز خواری و ذلت و زبونی نخواهد بود. 

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 11:2 |  لینک ثابت   •