دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
دراویش؟
1. پیر خود را نایب امام زمان می دانند، نه مراجع یا ولی فقیه را
2. خمس را به شیخ خود می دهند، نه به مراجع
3. علاوه بر ادعیه و اذکار ماثوره اذکار و ادعیۀ مخصوص بخود دارند
4. به جای مسجد خانقاه را محل عبادت قرار داده اند، البته نام آن را حسینیه گذارده اند
5. دین و سیاست را از هم جدا دانسته و نسبت به روحانیت بی علاقه بوده و یا ضدیت دارند
6. به جای مصاحفه دست همدیگر را می بوسند
البته به جز موارد فوق اعمالشان؛ مانند سایر شیعیان است، مجلس سماع و شطحیات ندارند و سایر فرایض را انجام می دهند.
حال با توجه به مطالب ذکر شده، پرسش های زیر مطرح می شود:
1. با توجه به این که این گروه اهل بدعت اند می توان بدون کسب اجازۀ دولت اسلامی مکان آنها را تخریب کرد؟
2. آیا شرکت در مجالس آنان به قصد راهنمایی و امر به معروف جایز است.
3. آیا با وجود انحرافات و بدعت های فوق الذکر می توان آنان را خارج از مذهب تشیع دانست یا خیر؟
4. بالاخره بدعت چیست و چه احکامی بر آن مرتب است؟

پاسخ:
1. بدعت گذاری در دین؛ - چیزی را به دین نسبت دادن در حالی که در واقع جزو دین نیست - از گناهان کبیره است و در حرمت آن هیچ تردیدی نیست. پیامبر اکرم (ص) فرمود: "کل محدثة بدعة و کل بدعة ضلالة و کل ضلالة فی النار"؛[1] ایجاد هر امری که سابقه در دین نداشته بدعت است و هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در آتش است.
2. منظور از امر تازه و بی سابقه در دین این است که با هیچ یک از قوانین و مقررات اسلام هماهنگی و سازگاری نداشته باشد. پس تطبیق مقررات کلی اسلام بر مصادیق جدید و تازه بدعت نیست.[2]
3. با دقت در معنای بدعت - عرضۀ چیزی با عنوان دین که با هیچ یک از احکام و دستورات دین هماهنگی ندارد- مطلب مهمی که اهمیت به سزایی در مسائل فرهنگی و سیاسی و اجتماعی دارد، به دست می آید و آن این که باطل هیچ وقت در چهرۀ اصلی خود طالب و خریدار ندارد؛ چون پوچ و تو خالی است، پس برای جلب توجه باید خود را به شکل و رنگ حقیقت درآورد و حقیقت نما گردد؛ زیرا همۀ انسان ها، بلکه تمام موجودات طالب حقیقت و واقعیت اند و در طول تاریخ یکی از مهم ترین حوزۀ فعالیت جبهه باطل، در حوزۀ فرهنگ بوده تا بتواند از این طریق چهرۀ زشت خود را زیبا و واقعی جلوه دهد.
قرآن کریم در بیش از 20 مورد از این حربه ی جبهه باطل تعبیر به "تزین" (زیبا جلوه دادن) می نماید. مثلاً می فرماید: "و زین لهم الشیطان اعمالهم"؛[3] شیطان اعمال آنها را در نظرشان زیبا جلوه داده است. یا فرمود: "افمن زین له سوء عمله فراه حسنا..."؛[4] آيا كسى كه عمل بدش براى او آراسته شده و آن را خوب و زيبا مىبيند (همانند كسى است كه واقع را آن چنان كه هست مىيابد)؟!
به همین جهت یکی از ابزار مهم، حاکمان ظالم و استعمارگران از گذشتۀ دور تاریخ تا به امروز، دین سازی و ایجاد مذاهب جدید و ایده های گوناگون است، تا بتوانند به این وسیله در برابر ادیان الاهی مقاومت کنند و جبهۀ حق را به چالش بکشانند.
البته بررسی دقیق روش های مختلف تبلیغات دشمن و کشف و معرفی چهرۀ پنهان باطل در میان چهره های به ظاهر زیبا و فریبنده کار آسانی نیست و کسانی قادر بر چنین کاری هستند که از توانایی بالای علمی و فکری برخوردار باشند. شاید فلسفه و سر این که در اسلام مجالست و هم نشینی با علما مورد تاکید فراوان قرار گرفته[5] همین باشد که در اثر ارتباط با دانشمندان واقعی، انسان از خطر انحراف حفظ می شود.
خلاصه این که نباید ظاهر آراسته و سادۀ یک حزب و گروه ما را فریب دهد، بلکه باید اهداف سیاسی و اجتماعی و فرهنگی آنها را که در زیر چهرۀ زیبا مخفی و نهان است، مد نظر داشت. بهترین گواه بر صدق مدعا، کشف اسناد و مدارکی است که دال بر دخالت بی گانگان و دولت های استعمارگر به صورت مخفی و آشکار در ایجاد و تقویت چنین گروه هایی است.
4. نکتۀ چهارم این که هیچ گاه نباید انحراف را فقط در مراحل ابتدای آن مورد بررسی قرار داد، بلکه باید استمرار این انحراف را در طول آیندۀ زمان نگریست همان طوری که فاصلۀ مقداری زاویۀ انحراف در مسائل هندسی، در ابتدا اصلاً قابل توجه نیست، ولی وقتی امتداد یافت همان فاصلۀ کم به صدها یا هزاران کیلومتر، تبدیل خواهد شد.
از این جا فلسفه و سر اهتمام به فقه سنتی و لزوم تبعیت از مراجع تقلید، فهمیده می شود، چون دریافت اسلام حقیقی از راه فقه سنتی و روش متداول در حوزه های علمیه میسر است که هم راه مطمئنی است و هم مورد تایید ذوات نورانیه ائمه (ع) می باشد[6] و هم مستحکم ترین روش عقلی و عقلایی برای دریافت و فهم حقایق متون دینی است.[7]
در هر حال بدعت گذاری در دین دارای آثار مخرب سیاسی و اجتماعی و فرهنگی است و مهم ترین عامل تخریب دین در جامعه است. شاید به خاطر همین عواقب و آثار بوده است که پیامبر (ص) دستور تخریب مسجد ضرار را داده اند.[8]
چرا که قرآن در این باره فرموده است: "کسانی که مسجدی ساختند برای زیان رساندن (به مسلمانان) و (تقویت) کفر، و تفرقه افکنی میان مؤمنان، و کمین گاه برای کسی که از پیش با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود؛ آنها سوگند یاد می کنند که جز نیکی و خدمت نظری نداشته ایم، اما خداوند گواهی می دهد که آنها دروغ گو هستند".[9]
البته این روشن است و فتوای مجتهدین[10] نیز بر این است که تخریب اماکن مرتبط با این فرقه ها باید با اذن حاکم و والی مسلمین باشد و الا موجب هرج و مرج خواهد شد. و شرکت در مجالس آنان به قصد راهنمایی و امر به معروف، برای افرادی که دارای توان علمی و عملی هستند و احتمال تأثیر هم می دهند نه تنها جایز، بلکه واجب است.[11]
اما این که با وجود انحرافات و بدعت ها می توان آنان را خارج از مذهب تشیع دانست؟ باید توضیح بدهیم که افراد وابسته به این گروه ها چند قسم هستند. بعضی ها کسانی هستند که هیچ اعتقادی به حقایق شیعه ندارند و در ظاهر اظهار تشیع و اعتقاد به عقاید شیعه می نمایند. اینها که در واقع سران و گردانندگان امور این گروه ها هستند، از تشیع خارج اند و خودشان هم می دانند. اما بعضی دیگر افرادی هستند که واقعاً به عقاید شیعه اعتقاد دارند و نهایت این که دارای انحراف و اشتباه فکری و عملی می باشند و صرف انحراف در بعضی مسائل موجب خروج از تشیع نمی شود.
--------------------------------------------
[1] بحارالانوار، ج 2، ص263؛ مسند، احمد، ج 4، ص 126.
[2] با استفاده از، منشور عقاید، سبحانی، جعفر، ص 219 به بعد.
[3] نحل، 24.
[4] فاطر، 8.
[5] کافی، ج 1، باب مجالسة العلماء و صحبتهم.
[6] وسائل الشیعة، ج 18، ص 19، از امام صادق (ع) روایت می کند: "من کان منکم قد روی حدثینا و نظر فی حلالنا و حرامنا عرف احکامنا... فانی قد جعلته حاکماً"؛ کسی که گفتار ما را روایت کند و در حلال و حرامی که ما بیان کردیم مطالعه کرده و آنها را شناخته است... چنین شخصی را من حاکم قرار داده ام.
شیخ صدوق، در کمال الدین و تمام النعمة، ج 2، ص 844، از امام عصر (عج) روایت می کند: و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة احادثینا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله؛ در حوادثی که واقع می شود به راویان احادیث ما مراجعه کنید؛ چرا که آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا هستم.
[7] برای اطلاع به کتاب های اصول فقه و کتب فقهی استدلالی مراجعه بفرمایید.
[8] سیره ابن هشام، ج 2، ص 530؛ بحارالانوار، ج 20، ص 253.
[9] توبه، 107.
[10] امام خمینی تحریر الوسیلة، ج 2، ص 454.
[11] امام خمینی، تحریر الوسیلة، ج 1،ص 362- 365.
شنبه یازدهم اسفند 1386
بزم انتظار
![]()
به سر رسيدن اين انتظار نزديک است خزان رسيده! بشارت بهار نزديک است دلی که نيست قرارت، غمين مباش و کنون به صبر چاره کشاشو، قرار نزديک است من از صدای طپشهای قلب فهميدم که آستانه ديدار يار نزديک است به هر طريق توانی، عطش بدست آور زمان جوشش اين چشمه سار نزديک است بيا و پنجره های اميد را واکن خراب گشتن هر چه حصار نزديک است توان خستگی ات را کمی تحمل کن صدای مرکب آن تک سوار نزديک است
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
دلم برا حرمت پر میزنه
به نام آنکه وجودش، بهای آب و گلم شد
به یاد چشمه ی خشکم که در هوای تو تر شد
و بال بچه کبوتر که درجوار تو پر شد
به یاد او که ضریحش کلیدهر چه بهانه
که می کند گل اشکم به روی گونه روانه
تمام زندگی من تمام بودو نبودم
شبیه یک غزل ناب تمام تارم و پودم
و تو بسان غریقی در این تلاطم فریاد
به یاد رب، که به ایران ،حریم کوی تو را داد
به یاد حضرت عشقی که ضامن غزلم شد
و هشتمین گل دنیا که شاه بی بدلم شد
منم که پای ضریحت مثال ژاله چکیدم
در آستان حضورت شمیم لاله شنیدم
از آستانه ی این دل هزارناله رها شد
و در مقابل قلبم حقیرفاصله ها شد
تو را قسم به حریمت ، تورا قسم به کبوتر
شفاعت دل من کن ، روم به خانه سبک تر
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
دروغ می گوییم
به جـان حضرت زهرا (س) دروغ می گوییــم
چه ناله ای چه فراقـــی چه درد هجـــــــرانی
نیا نیا گل طـــــــاهــــــــا دروغ می گوییـــــــم
تمام چشـــــــــم براهی و انتظــــــــــار و فراق
و ندبـــــــه های فـــــــــرج را دروغ می گوییـــم
دلی که مامن دنیـــاست جــــای مولـا نیست
اسیــــــــر شـهــــوت دنیــــا دروغ می گوییـــم
زبان سخن ز تو گوید ولـی بـــــــرای مقــــــــام
به پیش چـشم خــدا هم دروغ می گوییـــــــم
کدام نالـــــه غـربــــــــت کــــــــدام درد فــــــراق
قســـم بــــه ام ابیــــــــها دروغ می گوییـــــــــم
خلاصه ای گــــل نرگس کسی به فکرتو نیست
و مـا به وسعت دریـــــــــا دروغ می گوییــــــــم
مرا ببخش عــــــــــــــــــــــزیزم که باز می گویم
نیا نیا گل طـــــــــــــــــــــــــاها دروغ می گوییـم
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
به بهانه اربعین
پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
با خط چلیپای پرازخون بنویسید
رفته است مسیحایی بالای صلیبی
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی
شنبه چهارم اسفند 1386
دلم را آهسته حمل کنید، شكستنیست!

سلام آقا جان!
باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشستهام... میبینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفشها را به گوشهای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش میبرد. همان که خودش را با سنگ ریزههای کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصلهای است به اندازه یک قلب بیقرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...
مردم از کنارم میگذرند و به اشکهایم میخندند... شاید دیوانهام میپندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون میرقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم میشود... ای کاش بودی و با عبایت شانههای ارزانم را گرما میبخشیدی... از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همینجا... کنار خرابه دل...
چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت
خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی دعای این همه شبزندهدار کافی نیست
... نگاه میکنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شدهام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت میرسد کاری بکن! تشنهام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کردهام... میخواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و میرود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچگاه دست از سر دلم بر نمیداری.
صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمیدانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشتهام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبههایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچینهای باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی میماند تسخیر ناشدنی.
آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبههایش مایه خنده فرشتهها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعههایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبهاش را ریختم توی جعبهای از امید و دادمش دست فرشتهای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».

