تبليغاتX
عابس

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

دلم از دست همه گرفته...


از تمام  کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است
از هویت های میز نشان
از بله های از سر اجبار
از طلبه‏هایی که طالب علم نیستند
از دانشجویانی که دانشجو نیستند
از تمام کرهایی که سمعک‏هایشان مارک مصلحت خورده
از اندام‏های به مزایده گذاشته شده
از انسان‏های ارزان قیمت
از اعتقادهای حراجی
از حرف‏های مفت
از وعده‏های سر خرمن
از نادیدنی های دیدنی!
از صورتهایی که بوم نقاشی اند
از متهمانی که شاکی اند
از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند
از تمام خونهایی که رنگین ترند
از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند
از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند
از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است
از ولایت ناشناسان
از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب به دم المقتول به کربلا)
از کوفیانی که اهل کوفه نیستند
از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند
از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند
از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمرعاص یا ... دم داشتند
از سیاستمداران بی دین
از متدینین بی سیاست
از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند
از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند
از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ
از عروسکهای بالماسکه
از وطن دوستان وطن گریز
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند
از رای های ممتنع
از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند
از همه چیز داران بی همه چیز
از امانت داران خائن
از کفهای روی آب
از زنگارهای روی آینه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهایی که همیشه رو در روی خصم اند
از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند
از آنانی که بی حجابند
از آنان که خود حجابند
از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجو می کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!
از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند
که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند
از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار می دانند
از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند
از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند
از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند
از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند
از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم...
از خنجرهایی که بر پشت می نشیند
از آنان که نی را به گیتار می فروشند
از آنان که با شنیدن نام « خردل » به یاد چاشنی غذا می افتند
از آنان که با شنیدن نام « موج » تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند
از آنان که با شنیدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده می شود
از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند
از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند
از سگهای بی وفا
از اسبهای نانجیب
از خروسهای بی دم
از مورچه های تنبل و بی کار
از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل
از کلاغهای بی حیا
از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند
از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند
از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند
از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسر ... و از یاد برده اند
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند
از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا
از رفیق
از آنان که بازی می دهند
از آنان که بازی می خورند
از بازی ها ! از بازی ها ! از بازی ها!

دلم از دست همه گرفته
نوشته شده توسط یه بنده خدا در 18:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387

تسلیت

 

 

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 18:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم خرداد 1387

بخوان به نام گل سرخ

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
" حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی"
نوشته شده توسط یه بنده خدا در 9:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم خرداد 1387

خصوصی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روزگاری است در این دنیا ، عاشقانه با مردان و زنان علی واری زیسته ایم که در عصر خود بر امام خود لبیک گفتند و در مرغزار عشق ، شجاعت ، ایثار ، غیرت ؛ بالهای خود را گشودند و با رفتنشان لاله زار راه خویش را برایمان به یادگار گذاشتند.

نمی دانم چرا این واژه به ذهنم آمد و بر دفتر دل نوشته های من نقش بست. یاد دلتنگی هایم می افتم ، یاد آن شب هایی که با بچه های مسجد حضرت فاطمه(س) دانشگاه صنعتی اصفهان و هیئت محبین الائمه به منازل شهدای دانشگاه می رفتیم. چه شب هایی بود... چه عهدها که با شهدانبستیم و انجام ندادیم . در نزدیکی حضور آنها بسیار دوریم ، خیلی دورتر اما آنها نزدیک تر ، شاید اینها بهانه ای باشد برای اینکه به خودمان بیاییم  ، اما پیش از آنکه دیگر دیر شده باشد.        

 

بگذارید به گونه ای دیگر برایتان بگویم ، اما از آنجا که بلد نیستم از کلمات و الفاظ ادبی استفاده کنم واسه همین ساده و بی ریا می نویسم.

نمی دانم از کجاش بگم ، از کجا شروع کنم . از کجای دلتنگی هام بگم . خدایا کمکم کن تا همه گناهامو فریاد بزنم ، مدتیه دلم گرفته ، دلم تنگ شده .

دلم تنگ شده برای شبای پنجشنبه که می رفتیم دعای کمیل و با بچه ها و دوستان توی تاریکی مسجد دانشگاه و یا نمازخونه خوابگاه الغدیربا هم ناله وزاری می کردیم .

دلم تنگ شده برای اون لحظاتی که صبحهای جمعه می رفتم دعای ندبه با اینکه همیشه از فرط خستگی نمیتونستم به اولش برسم.

دلم تنگ شده برا اون شب هایی که با بچه ها می رفتیم سید محمد و شبانه درد دل می کردیم ،

 دلم تنگ شده برا اون لحظه هایی که با ذکر (( یا زهرا )) انس گرفته بودم ،

دلم تنگ شده برا اون جلسات قرانی که با بچه ها توی اتاق ورودی خوابگاه ۱۳جمع می شدیم و با هم قرآن می خوندیم ،

 دلم تنگ شده برا اون موقع ها... به خدا دلم تنگ شده ....

دلم می گیره زمانی که تک تک تصاویر این کارها دارن از ذهنم رد می شن .

خجالت می کشم زمانی که مطلبی در مورد شهدا می خونم ، خجالت می کشم زمانی که ادعا می کنم منتظر و دوستار آقا امام زمانم.

خجالت می شم از محضر مبارک حضرت زهرا که بازهم گاهی وقتها که به مشکلی بر می خورم نا خود اگاه می گم یا زهرا .

می دونین چرا !؟ چون دیگه من همونی نیستم که بودم .

گاهی لحظه ها دیگه خجالت می کشم از همه

از خدا ، از حضرت زهرا (س) ، از امام زمان (عج) ، از شهدا ، حتی از پدر و مادرم...

نمی دونم تو اینحال افتادید که یه مدت خودتون یا اصلا خدا رو فراموش می کنین زمانی که به یه مشکلی می خورین بر می گردین و میگین خداجون غلط کرم ، اشتباه کردم ، دیگه گناه نمی کنم . دنبال یه جای تاریک و سوت وکور می گردین تا به حال  گناهایی  که مرتکب شدین ، گریه کنین . نمی دونم تا حالا توی جمکران با آقا قول و قرار هایی گذاشتید یا نه ؟ نمی دونم اون موقعی که توی صحن جمهوری در مقابل ایوان طلا ایستادید و با آقا درباره گناهایی که کردید حرف زدین و با آقا قول گذاشتین ؟ اما من همشو کردم اما نمیدونم بازم نمی تونم به قول هام کامل و دقیق عمل کنم ! نمیدونم چرا اون موقع که با خدا توی حرم یا جمکران عهد  می بندم که خدا ؛ این بنده روسیات دیگه از این به بعد نمازهاش قضا نمیشه ! کار حرام انجام نمیده ! اما نمیدونم چرا نمیشه ؟! چرا همه اون قول هایی که می دم واسه یه مدته و بعدش ...

نمیدونم جواب حضرت زهراء رو چی باید بدم ، که من یکی واقعا پیشش شرمنده ام و روسیاه ! دیگه توی گفتن تسبیحاتش اونقدر بی حس و حال از کنارش می گذرم که گویی واسه خانم منت میذارم ، دیگه اونقدر بد و گنهکار شدم که روم نمیشه برم مزار شهدا با اینکه واقعا دلم براشون تنگ شده ! نمی دونم چی بگم . خدایا کمکم کن .......

خداجون خجالت می کشم دیگه بیام در خونت . چون اونقدر بهت قول دادم و عمل نکردم که واقعا دیگه روم نمیشه حتی ازت یه چیزی بخوام . آقا جون یادم نمیره اون موقعی که توی جمکران ، چقدر باهات درد دل کردم و گریه کردم و ازتون طلب بخشش کردم .

بی بی جان زمانی که می بینم شهدایی مثل عبدالحسین برونسی و بقیه شهدا این چنین عاشقت بودنو و من این چنین،  از خودم بدم میاد .

وشهدای عزیز ؛ شرمنده ام که اسم خودمو بسیجی گذاشتم . و با عنوان یادگاران ورهروان شهدا ، باری از گناه رو بدوشم حمل می کنم . نمیدونم چرا اسفندماه که شروع میشه به یاد رفتن به مناطق عملیاتی جنوب یادتون می افتم .

به خدا شرمندم .

نمیدونم اون موقع که مرتکب یه گناه کوچیک و بزرگی می شم شمارو دیگه فراموش می کنم .

نمیدونم چرا وقتی یه مشکلی ، یه کتابی ، یه عکس و یه مقاله ای از شما می بینم و می خونم به یادتون می افتم .

...

 

اینا حرفهایی بود که یه مدتیه توی دلم سنگینی می کردن و کسی هم نبود که باهاش درد دل کنم.

...

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 9:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم خرداد 1387

خرمشهر

از دل زخمهاي خرمشهرمي‌آيم
زخمهايي عاشق و پرپر گشته
که نخلهاي نگاهم را
درکارون حماسه
رويانده
آي شهر تابان ولايت عشق
خرمشهر !
تو بهار شعر شهادتي
سلام بر حماسه‌هاي سرخت
که آفتاب را
به سجده وا داشته است
خرمشهر !
اي سرود روشن باراني
سلام بر شقايقهاي نگاهت
که شکوفه‌ها را
به دلهاي گُر گرفته
پيوند مي‌زند.

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 9:50 |  لینک ثابت   •