تبليغاتX
عابس

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387

+شهدا آدمهای ترسناکی بودند!

قسمتی از وصیتنامه شهید عادل عظیم خانی: روی قبرم مثل (قبر)برادر فتحلعیزاده گلی باشد، زیرا در شهرمان کسانی هستند که نان روزمره خود را نمی توانند پیدا کنند و در زیر سقفهای گلی زندگی می کنند.! +شهدا آدمهای ترسناکی بودند! تا آنجا که یادم می آید، شهدا آنقدر ها هم که حالا می گویند نازنین نبودند. همیشه هم لبخند روی لبشان نبود. آنقدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعیض از یادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودندکه هیچ خوفی بر دل هیچ کس نیندازند. تا آنجا که یادم هست ،راستی چند هزار سال پیش بود؟ - تجمل پرست ها از بسیجی ها می ترسیدند. مفسد ها، مال مردم خور ها، رانت خوارها، از بسیجی ها می ترسیدند، شهدا آدم های ترسناکی بودند. باور کنید به خدا، این قدر دوست داشتنی بودن هم خوب نیست. باور کنید به خدا، امام حسین (ع) هم این قدر دوست داشتنی نبود. اگر نمی ترسیدند از او، که قطعه قطعه اش نمی کردند و اسب بر پیکرش نمی‌دواندند و آب بر قبرش نمی بستند و در خیمه ها محصورش نمی کردند. �وحید جلیلی �
نوشته شده توسط یه بنده خدا در 20:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم مهر 1387

مي‌خواهم ببينمت . . .

جواني‌ام به سر آمد، در فراق گذشت . . .

عمرم در انتظار به سر رسيد . . .

كاسه صبرم از داغ هجر لبريز گشت، دلم از غصه آب شد . . .

به هر كجا كه نظر كردم، بودي و نبودي، نشان از تو ديدم و نشانه‌ات

گرفتم. نشان ز تو نيافتم و بهانه‌ات گرفتم . . .

از هر كجا كه گذشتم، عطرت بر مشام جان مي‌رسيد، اما ديده خجالت

مي‌كشيد . . .

به هر مكان كه رفتم، بهانه‌اش تو بودي، مقصودش . . .

غصه‌ام طولاني گشته و دردم بي‌درمان، ديدگانم كم‌سو، دلم بي‌تاب و

جگرم سوخته . . .

كامم عطشان است و زبانم الكن، دستم بي‌جان است و قدم‌هايم لرزان؛

چرا كه بي‌سر و سامانم . . .

شب هجرانت مگر سحري ندارد؟ ساحل غم دوريت كجاست؟ آخر تا به

كي امروز و فردا مي‌كني؟

تشنه يك لحظه ديدار تؤام، بيمار تؤام، گرفتار، آري گرفتار تؤام، با

وجود اين همه رسوائيم . . .

آسمان ديده‌ها باراني‌ست، بحر دل طوفاني‌ست . . .

خار بر چشمان دل سيلي زند، همه‌ام ملامت مي‌كنند، و من سلامت . . .

جانم به لب آمد، اگرچه نمي‌بينمت، اما دلم خوش است كه به من

نظر داري . . .

آري! دلبر بي‌نشان! هر شب چهارشنبه مرغ دلم راهي مسجد سهله

مي‌شود، راهي جمكران تو، چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟

يك عمر ميهمان به سر خوان تؤام، ميزباني و نمي‌بينمت، اي صاحب

خانه . . .

صحن دلم بوي نو دارد، بيا!

بيا كه تيغ بر چشمم نشسته، بغض سد نفسم گشته، روحم سرد شده؛

يعغوب دلم بيمار توست اي يوسف زهرا . . .

بيا كه لحظه‌اي اين دل قرار ندارد، چرا كه يار ندارد . . .

بيا كه حسرت بوسيدن خاك قدومت مرا مي‌كشد، اين بي‌قرار را به هر

طرف مي‌كشد . . .

هر شب گيسويم را پريشان تو مي‌سازم، به سوي كعبه دل رو مي‌كنم،

دلم را بر سر راهت مي‌گذارم، آري به تو مي‌سپارمش، برايت سفره دل

را مي‌گشايم؛ دل است و شوق ديدنت، لب است و حسرت بوسيدن خاك

پايت، چشم است و آرزوي ديدن خال سياهت، گوش است و اميد شنيدن

صداي دلنشينت، دست من است و دامان پر فيضت . . .

آري! مي‌خواهم ببينمت! . . .

نوشته شده توسط یه بنده خدا در 17:10 |  لینک ثابت   •