پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
+شهدا آدمهای ترسناکی بودند!
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
ميخواهم ببينمت . . .
جوانيام به سر آمد، در فراق گذشت . . .
عمرم در انتظار به سر رسيد . . .
كاسه صبرم از داغ هجر لبريز گشت، دلم از غصه آب شد . . .
به هر كجا كه نظر كردم، بودي و نبودي، نشان از تو ديدم و نشانهات
گرفتم. نشان ز تو نيافتم و بهانهات گرفتم . . .
از هر كجا كه گذشتم، عطرت بر مشام جان ميرسيد، اما ديده خجالت
ميكشيد . . .
به هر مكان كه رفتم، بهانهاش تو بودي، مقصودش . . .
غصهام طولاني گشته و دردم بيدرمان، ديدگانم كمسو، دلم بيتاب و
جگرم سوخته . . .
كامم عطشان است و زبانم الكن، دستم بيجان است و قدمهايم لرزان؛
چرا كه بيسر و سامانم . . .
شب هجرانت مگر سحري ندارد؟ ساحل غم دوريت كجاست؟ آخر تا به
كي امروز و فردا ميكني؟
تشنه يك لحظه ديدار تؤام، بيمار تؤام، گرفتار، آري گرفتار تؤام، با
وجود اين همه رسوائيم . . .
آسمان ديدهها بارانيست، بحر دل طوفانيست . . .
خار بر چشمان دل سيلي زند، همهام ملامت ميكنند، و من سلامت . . .
جانم به لب آمد، اگرچه نميبينمت، اما دلم خوش است كه به من
نظر داري . . .
آري! دلبر بينشان! هر شب چهارشنبه مرغ دلم راهي مسجد سهله
ميشود، راهي جمكران تو، چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟
يك عمر ميهمان به سر خوان تؤام، ميزباني و نميبينمت، اي صاحب
خانه . . .
صحن دلم بوي نو دارد، بيا!
بيا كه تيغ بر چشمم نشسته، بغض سد نفسم گشته، روحم سرد شده؛
يعغوب دلم بيمار توست اي يوسف زهرا . . .
بيا كه لحظهاي اين دل قرار ندارد، چرا كه يار ندارد . . .
بيا كه حسرت بوسيدن خاك قدومت مرا ميكشد، اين بيقرار را به هر
طرف ميكشد . . .
هر شب گيسويم را پريشان تو ميسازم، به سوي كعبه دل رو ميكنم،
دلم را بر سر راهت ميگذارم، آري به تو ميسپارمش، برايت سفره دل
را ميگشايم؛ دل است و شوق ديدنت، لب است و حسرت بوسيدن خاك
پايت، چشم است و آرزوي ديدن خال سياهت، گوش است و اميد شنيدن
صداي دلنشينت، دست من است و دامان پر فيضت . . .
آري! ميخواهم ببينمت! . . .

