یکشنبه بیست و نهم دی 1387
با تمام اشکهایم
شرمتان باد! ای خداوندان قدرت!
بس کنید!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت،
بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهاداران صلح!
ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون!
سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،
سرب داغ!
موج خون است این که می رانید بر آن
کشتی خودکامگی را
موج خون!
گر نه کورید و نه کر.
گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند؛
بشنوید و بنگرید:
بشنوید، این “وای” مادرهای جان آزرده است
کاندرین شب های وحشت سوگواری می کنند.
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.
بنگرید این کشتزاران را، که مزدورانتان
روز و شب، با خون مردم، آبیاری می کنند!
بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر،
دم به دم بیدادتان را
بردباری می کنند.
دست ها از دستتان ای سنگ دلها، بر خداست
گر چه می دانم،
آنچه بیداری ندارد، خواب مرگ بی گناهان است و
وجدان شماست!
با تمام اشک هایم، باز، نومیدانه
خواهش می کنم
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید.
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید.
بس کنید!

شنبه بیست و یکم دی 1387
فکر
...ساده لوحانه ست اگر بگوییم یک مشت فارغ التحصیل تجدیدی کالج های نظامی تل آویو و مسکو امروز نسلی را آتش زده اند در غزه؛ که امروز هرکه پارادایم ذهنی اش ایجاب می کند: (کالای با کیفیت برتر، برای زندگی بهتر) دارد نسلی را به آتش می کشد در غزه و هرجای دیگری که می شود روزی غزه باشد!
وقتی که تمام شد عزا می آييم
با اسلحه ی اشک و دعا می آييم
فعلاً سرمان به کار هيئت گرم است
غزه! تو صبور باش! ما می آييم!
شمريم اگر روز ستم خاموشيم
خون است اگر آب خنک می نوشيم
آن سوی جهان کرب و بلائی برپاست
ما هم دل مان خوش است مشکی پوشيم!
یکشنبه پانزدهم دی 1387
نی نوا
بر خنجر خود ، حنجر خون خدا داشت
نی ناله ها از نی نوا در سینه دارد
بر پا ز زخم سنگ فتنه پینه دارد
قومی که از پس مانده ی نمرود بودند
از روسیاهی چهره دود اندود بودند
در ناجوانمردانگی مشهور بودند
فرسنگ ها تا مرز پاکی دور بودند
مردم فریبی را عبادت می شمردند
ویرانگری ها را عمارت می شمردند،
آن آیه های زنده را انکار کردند
با دست فتنه در دل گُل خار کردند
خورشید را آن شب پرستان سر بریدند
پروانه های عاشقی را پر بریدند
بشکسته بادا دست این نامرد مردم
داغ ابد بر سینه ی این سرد مردم !
سه شنبه دهم دی 1387
محرم تسلیت

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیهها را مرور کرد
ذهنش ز روضههای مجسّم عبور کرد
شاعر بساط سینهزدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بیتهاش مجلس ماتم به پا شده ست
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژههاست
شاعر شکست خوردهی طوفان واژههاست
بیاختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژهی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه میکند
دارد غروب فرشچیان گریه میکند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا، بیریا کشید
حتی براش جای کفن؛ بوریا کشید
در خون کشید قافیهها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمیشناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...
در خلصهای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس
(حمیدرضا برقعی)


