سه شنبه هفتم خرداد 1387
خصوصی
بسم الله الرحمن الرحیم
روزگاری است در این دنیا ، عاشقانه با مردان و زنان علی واری زیسته ایم که در عصر خود بر امام خود لبیک گفتند و در مرغزار عشق ، شجاعت ، ایثار ، غیرت ؛ بالهای خود را گشودند و با رفتنشان لاله زار راه خویش را برایمان به یادگار گذاشتند.
نمی دانم چرا این واژه به ذهنم آمد و بر دفتر دل نوشته های من نقش بست. یاد دلتنگی هایم می افتم ، یاد آن شب هایی که با بچه های مسجد حضرت فاطمه(س) دانشگاه صنعتی اصفهان و هیئت محبین الائمه به منازل شهدای دانشگاه می رفتیم. چه شب هایی بود... چه عهدها که با شهدانبستیم و انجام ندادیم . در نزدیکی حضور آنها بسیار دوریم ، خیلی دورتر اما آنها نزدیک تر ، شاید اینها بهانه ای باشد برای اینکه به خودمان بیاییم ، اما پیش از آنکه دیگر دیر شده باشد.
بگذارید به گونه ای دیگر برایتان بگویم ، اما از آنجا که بلد نیستم از کلمات و الفاظ ادبی استفاده کنم واسه همین ساده و بی ریا می نویسم.
نمی دانم از کجاش بگم ، از کجا شروع کنم . از کجای دلتنگی هام بگم . خدایا کمکم کن تا همه گناهامو فریاد بزنم ، مدتیه دلم گرفته ، دلم تنگ شده .
دلم تنگ شده برای شبای پنجشنبه که می رفتیم دعای کمیل و با بچه ها و دوستان توی تاریکی مسجد دانشگاه و یا نمازخونه خوابگاه الغدیربا هم ناله وزاری می کردیم .
دلم تنگ شده برای اون لحظاتی که صبحهای جمعه می رفتم دعای ندبه با اینکه همیشه از فرط خستگی نمیتونستم به اولش برسم.
دلم تنگ شده برا اون شب هایی که با بچه ها می رفتیم سید محمد و شبانه درد دل می کردیم ،
دلم تنگ شده برا اون لحظه هایی که با ذکر (( یا زهرا )) انس گرفته بودم ،
دلم تنگ شده برا اون جلسات قرانی که با بچه ها توی اتاق ورودی خوابگاه ۱۳جمع می شدیم و با هم قرآن می خوندیم ،
دلم تنگ شده برا اون موقع ها... به خدا دلم تنگ شده ....
دلم می گیره زمانی که تک تک تصاویر این کارها دارن از ذهنم رد می شن .
خجالت می کشم زمانی که مطلبی در مورد شهدا می خونم ، خجالت می کشم زمانی که ادعا می کنم منتظر و دوستار آقا امام زمانم.
خجالت می شم از محضر مبارک حضرت زهرا که بازهم گاهی وقتها که به مشکلی بر می خورم نا خود اگاه می گم یا زهرا .
می دونین چرا !؟ چون دیگه من همونی نیستم که بودم .
گاهی لحظه ها دیگه خجالت می کشم از همه
از خدا ، از حضرت زهرا (س) ، از امام زمان (عج) ، از شهدا ، حتی از پدر و مادرم...
نمی دونم تو اینحال افتادید که یه مدت خودتون یا اصلا خدا رو فراموش می کنین زمانی که به یه مشکلی می خورین بر می گردین و میگین خداجون غلط کرم ، اشتباه کردم ، دیگه گناه نمی کنم . دنبال یه جای تاریک و سوت وکور می گردین تا به حال گناهایی که مرتکب شدین ، گریه کنین . نمی دونم تا حالا توی جمکران با آقا قول و قرار هایی گذاشتید یا نه ؟ نمی دونم اون موقعی که توی صحن جمهوری در مقابل ایوان طلا ایستادید و با آقا درباره گناهایی که کردید حرف زدین و با آقا قول گذاشتین ؟ اما من همشو کردم اما نمیدونم بازم نمی تونم به قول هام کامل و دقیق عمل کنم ! نمیدونم چرا اون موقع که با خدا توی حرم یا جمکران عهد می بندم که خدا ؛ این بنده روسیات دیگه از این به بعد نمازهاش قضا نمیشه ! کار حرام انجام نمیده ! اما نمیدونم چرا نمیشه ؟! چرا همه اون قول هایی که می دم واسه یه مدته و بعدش ...
نمیدونم جواب حضرت زهراء رو چی باید بدم ، که من یکی واقعا پیشش شرمنده ام و روسیاه ! دیگه توی گفتن تسبیحاتش اونقدر بی حس و حال از کنارش می گذرم که گویی واسه خانم منت میذارم ، دیگه اونقدر بد و گنهکار شدم که روم نمیشه برم مزار شهدا با اینکه واقعا دلم براشون تنگ شده ! نمی دونم چی بگم . خدایا کمکم کن .......
خداجون خجالت می کشم دیگه بیام در خونت . چون اونقدر بهت قول دادم و عمل نکردم که واقعا دیگه روم نمیشه حتی ازت یه چیزی بخوام . آقا جون یادم نمیره اون موقعی که توی جمکران ، چقدر باهات درد دل کردم و گریه کردم و ازتون طلب بخشش کردم .
بی بی جان زمانی که می بینم شهدایی مثل عبدالحسین برونسی و بقیه شهدا این چنین عاشقت بودنو و من این چنین، از خودم بدم میاد .
وشهدای عزیز ؛ شرمنده ام که اسم خودمو بسیجی گذاشتم . و با عنوان یادگاران ورهروان شهدا ، باری از گناه رو بدوشم حمل می کنم . نمیدونم چرا اسفندماه که شروع میشه به یاد رفتن به مناطق عملیاتی جنوب یادتون می افتم .
به خدا شرمندم .
نمیدونم اون موقع که مرتکب یه گناه کوچیک و بزرگی می شم شمارو دیگه فراموش می کنم .
نمیدونم چرا وقتی یه مشکلی ، یه کتابی ، یه عکس و یه مقاله ای از شما می بینم و می خونم به یادتون می افتم .
...
اینا حرفهایی بود که یه مدتیه توی دلم سنگینی می کردن و کسی هم نبود که باهاش درد دل کنم.
...

