یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
زینب علیهاالسلام
همشیره خون عشق، خانم زینب !
ای مثل اذان پر از ترنم، زینب
گلدسته شام، بیشما صبح نشد
همشیره آفتاب سوم، زینب
همدرد شیارهای دستان پدر
گل پینه دستهای مردم، زینب
بانوی نمازهای بیآبی خاک
ای دست نوازش تیمم، زینب !
ای نبض بلند گشته قلب حسین
شمشیر صراحت تکلم، زینب !
تو لهجه دل شکسته فاطمهای
ای لحن جراحت و تورم، زینب !
ساقی شرابهای عرفان حسین
مستی غدیرخانه خم، زینب !
آن رأس به خون نشسته در ظرف آن روز
میگفت به حالت تبسم: زینب
من در پی دریافتنت عاشورا
هفتاد و دو مرتبه شدم گم، زینب
امروز خودت مرا به مولا دریاب
همشیره آفتاب سوم، زینب !
ارزوی قشنگ بابا میچکند از نگاهها، پنهان اشکها، یادگار دریایند آسمان هم به گریه میآید وقتی از چشم «کودکی»، آیند کودکی مانده در دل غربت خفته امّا درون ویرانه آن که روزی نگاه زیبایش شد حدیث هزار پروانه جرم او را کسی نمیدانست جرم پروانه را نمیدانند آنچه مردم شنیده میگویند رسمِ جانانه را، نمیدانند چشمها را گشوده، مینالید در فضای غریبِ ویرانه مثل شمعی که اشک میریزد در سکوت حزینِ یک خانه نالههایش، اگرچه میگفتند: «غربت خانه کرده بیتابش» دور میزد درون تاریکی لحظه لحظه، نگاه بیخوابش جستوجوهای او، نشان میداد انتظار کسی، به جان دارد! سر به بالا گرفته، میپرسید: عمّه، این خانه، آسمان دارد؟! آسمان را گرفت در آغوش مثل یک عقده در گلو، افسرد! آرزوی قشنگِ «بابا» هم! در همان آخرین نگاهش، مُرد |

